Silence of the Darkness
نفسی عمیق در سکوت تاریکی
چرا هرگز سوال نکنید اشک هرگز آه نکشید لبخند به خاطرات
قشنگمان امید به آرامش ابدی من
جستجوی مهره بخت مرا او درون بازی ساده نوشت یک جهنم در میان مشت پوچ آنکه پر بود رویای بهشت من غرور بازی چشم بسته را برگزیدم روبروی سرنوشت وای بر من در شبی تاریک و سرد سر نهادم آنچه را که او نوشت منکه پوچم مشت پر از آن تو این حکایت کی توان از نو نوشت وقت
رفتن به ریشه اگر نگاه کنم و به خاطرات قدیمی تنومند ترین درخت امروزم همه پژمردنم نسیانی است زاده امروز همه سهم من از فردا بین اسطوره دیروز و افسانه فردا در باریک ترین مرز میان آرزوهای تاریخ گذشته ام نوشداروی من همه قصه است از غصه فراموشی زمانی که در مقیاس امروز گذشته است چه غم که فردا تحریف مشق شبی است که روزی به کودکی انشا کرده ام چه آهسته امدم بگذار متوجه ام نشوی مثل گربه ای که به ساندویچ پر خردلی از دور خیره مانده است. من در کنار تو نشسته ام خرد پیر افسانه گو احضار کن روح خسته مرا تو مرا
دونده ندیدی و گفتی برقی در چشمانم نیست من گفتم راه بسیار پیموده ام و تو از فراموشی خاطرات گفتی من از سرمای جنگل و سوز باد وتو از آواز من از وحشت تنهای شب وتو از جادوی ماه احضار کن روح خسته مرا آتشی روشن کن سایه ها می رقصند جغد پیر می خواند سایه عقاب
ماه را پیمود دعا را بخوان افسانه کامل شد پرواز را به خاطر بسپار گرگ مردنی است این را آیا به تو گفته ام دردناک بود وقتی به تابلوی فردا رنگ رویا پاشیدم نمی دانم آینه بود که در آن اوهام رنگارنگ تصویر امروزم را محو نمود یا که شیشه که با خیال تصویر سنگ مور مور یک احساس بی وقت به تارهای صوتیم منتقل می شود وبه آواز غم انگیز بوف شبیه می شود به تلخی یک بغض نا آشناتر از آن غریبه که در زمستان بخار دهانش به خواب پریشانم شبیه بود تلاش بی فرجام من برای فرار به اشک تبدیل می شود شبیه آن بارانی که آن شب بارید و من خیس و سرمازده برای اولین بار برهنه در شب رقصیدم احساس تهوع دارم یا شاید سرگیجه نمی دانم هیچ چیز این احساس شبیه یک کابوس نیست خوابم نمی برد تا کنار آتش بی جان حلبی بشینم وزیر باران با غریبه ازین احساس خزنده بگویم در عمیق ترین سکوتم غافلگیر همیشه توام نجوای پر صدای ناپیدا سبکسر لجوج بی پروا تو را که بی یک حس بیشتر می مانی به یک کولی خوش آواز و گاهی به یک بغض دوری و نزدیکی بیمی و امیدی تو همان قدر که شبیه آرزوهای منی تصویر قاب گرفته یک کابوسی رانده شده عقل و دل تو را چه بنامم؟ شاید که در دام یک واژه اسیر شوی. تا که تو امروز به لیست تشخیص افتراقیهایم افزوده نمی شدی لعنت به تو که جذاب ترین تشخیص منی هر چند معنیت تنها چند روز بیشتر نیست لعنت به من که حیران ترین قربانی توام فصل بعدی را نخواهم خواند تو بدون درمان خاطره انگیز تری
دست و پا می زنم در گردابی میان خیال و واقعیت و افسانه ای را به یاد می آورم از جادوی یک نگاه که در سبکی یک برگ در حجمی مبهم از خاطرات در دامن بادی آرام مرا به یک رویا مهمان کرد ای کاش هرگز بیدار نشوم ولی افسوس می دانم سیلی این روزگار به این رویا رحم نخواهد کرد چه باک خاطره تو را قاب خواهم کرد و در شمالی ترین دیوار قلبم تا ابد خواهم آویخت بگذار لبانم از خون چکیده از جای میخ قاب تا همیشه گلگون باشد برنده جایزه شد مثل حرکت یک مغز دیوانه روی خط راست از بس که نو می نمود یک ثانیه روشن شد معنای تمام صبر من وقتی کلید را فشار دادم همه جا تاریک شد برق نگاهت را می گویم که در روشنایی روزمره فراموش کرده بودم دشنه تیز دیروز را آغشته به خون امروز در قلب فردا فرو کردم و اینگونه من قاتل رویای بی زمان گشتم خستگی باقی مانده
است ته جیبم بعد قمار سبکسرانه شب ای کاش می دانستم کدامین شراب به اندازه همه خماری من است می خواهم برهنه شوم و همه سنگینی جیبم را با جرعه ای بی پروا میان برف عوض کنم ای کاش خوابم ببرد من به رویای امشبم مشتاقم درون ذهن من موجود ظریفی است از مادر خیال از پدر هوس این کوچک مبهم دیو بزرگی را شبها می بلعد هر چند که دیو از پدر تاریکی صبح زاییده می شود بدون مادر با یک سر بیشتر من درون این افسانه طلسمم شاید شیشه عمر دیو منم که گر بشکنم کوچک زیبا بدون حجم آواره خواهد شد خواب بی رویا وحشت فردا سردی با هم مبهم تنها معنی بی معنی امروز را بر نمی تابم نسل من امروز یا که خوابیده است یا که با پای برهنه رو به سوی ناکجا آباد ساز بر دست در پی نغمه دیوانه ای یا که مشتی قرص بر کف در پی دفن یک رنگین کمان یا رفوی یک رویای نخ نما بر پل دیروز بر خراب امروز پشت بر فردا پشت یک معنی پناهی یافت؟ هرگز با من از افسانه هایم با پر ققنوس با امید قاف نوشداروی پس از مرگم بده من به مرگم زنده ام شوالیه با تعجب به دور و اطراف نگاه کرد.همه جا خیلی شلوغ بود .شوالیه با تعجب از یکی از آدمها پرسید: چرا این همه ادم بيكار اينجا ايستاده اند وى گفت: منتظرند.شواليه گفت:منتظر چه؟ مرد با دست به روبرو اشاره كرد وگفت:منتظرند تا كسي را كه انجا است بينند و با او حرف بزنند.شواليه پرسيد چرا؟مرد به سرعت از او دور شد.شواليه بدون انكه پاسخ سوالش را بگيرد به طرف جايي كه مرد نشان داده بود به راه افتاد. در انجا يك نفر شبيه بقيه ادمها نشسته بود.شواليه سلام كرد مرد گفت اول تو بگو.شواليه متعجب پرسيد چه بگويم؟ مرد گفت هر چيزي را براي گفتنش به اينجا امده اي .شواليه خنديد و گفت خوب راستش من دنبال راهي براي .....را.هي براي ........اصلا ولش كن و سكوت كرد.سپس دوباره گفت مردم براي چه پيش شما مي ايند؟ مرد خنديد و گفت:براي اينكه بگويند و بشنوند.شواليه پرسيد چه چيز را؟مرد گفت نديده ها ونشنيده ها را و باز خنديد.شواله پرسيد مگر خودشان نمي توانند اينكار را بكنند؟مرد خنديد و سپس اهي كشيد و گفت:اينروزها همه به ياداوري نياز دارند من به انها ياداوري مي كنم.شواليه پرسيد چه چيزي را؟ مرد گفت انچه دارند و انچه مي توانند داشته باشند.شواليه كمي فكر كرد و گفت پس خودت چي.چه كسي به خودت ياداوري مي كند؟ مرد دوباره خنديد وسپس سكوت كرد! شواليه ديگر درنگ نكرد و به راه افتاد اما تمام مدت به مرد فكر مي كرد.مردي كه تنها با يك طرف صورتش مي خنديد!!!!! there's a pain within
انتخابی است
توقف پشت خط
یا عبور با سرعت
پلیس سر چهار راه را می گویم
زندگی همیشه این است.
واژه مناسبی است برای امروز من
پیش از این وزین به بعد
مدتهاست که به این فکر می کنم
کدامین خاطره
روح جاودانگیم را کشت
و آرزوهای مرا
به خاک سپرد
شباهت
بین من و شب
سکوت در تاریکی است
و خاطره
حادثه ایست
که در بلندترین شب سال جاودانه شد.

that I can't define
there's an empty space
where your love used to shine
from the night we met
till the day you died
do you think I wished
do you still believe I tried
all too soon we were divided
and life had just begun
will you revive
from the chaos in my mind
where we still are bound together
will you be there
waiting by the gates of dawn
when I close my eyes forever
I belong to you
you belong to me
it's the way things are
always meant to be
like the morning star
and the rising sun
you convey my life
and forgive me what I've done
all too soon we were divided
into darkness and light
will you revive
from the chaos in my mind
where we still are bound together
will you be there
waiting by the gates of dawn
when I close my eyes forever
save me
reverse how I'm thinking of you
every breath I take
brings me closer
closer to forever, to you
I'm waiting for the day that I'm gone
| Design By : Night Skin |

